تبليغاتX
دختری از ممکو

دختری از ممکو

ممکو دنیای من

شطرنج

سلام!!!!!!!!!!!!!!!
آخرين باري كه يادمه شطرنج بازي كردم 1سال پيش بود.
اونم واسه مسابقات .يادش بخير اون سال مدرسه ي ما دوم شد.
(ولي خودمونيما اين ماهشهريا شطرنجشون بدك نيستا).

خلاصه گذشت تا امسال...
 همين طور بلند شديم رفتيم ماهشهر واسه مسابقه البته قبلش يه مسابقه بين مدارس ممكو
تو انديشه برگذار شد تا هر مدرسه بتونه نفرات برتر خودشو انتخاب كنه كه منو دوتا از بچه هاي دوم انتخاب شديم
خلاصه روز اول 2 تا مسابقه داشتيم كه بين دوتا مدرسه ي ممكو بود كه خوشبختانه مدرسه ي ما بالا اومد
 و اون يكي مدرسه حذف شد.
 روز بعد هم (كه امروز باشه)3 مسابقه داديم ...
وبالاخره تونستيم مقام سومي رو واسه مدرسه كسب كنيم ولي خداييش مشخص بود كه ماهشهريا بدجور تمرين كرده
بودن حتي شنيدم كه بعضياشون سر كلاس هم تمرين مي كردن.
اون وقت ما 1بار هم واسه نمونه تومدرسه شطرنج كار نكرده بوديم.
بعد مي گن شما امكاناتتون از بقيه بيشتر !!!!!
كو ما كه نديديم!
خلاصه كاپ رو گرفتيم و رفتيم مدرسه .البته يخورده مدير مدرسه رو سر كار گذاشتيم
گفتيم ما اصلا"مقام كسب نكرديم و از اين حرفا
بيچاره مديرمدرسه همين طور مونده بود كه چطور ما هيچ مقامي كسب نكرديم
تا اينكه يه دفعه كاپ رو نشونش داديم اونم كلي ذوق كرد و تشكر كرد
البته اينو بگم ما بايد دوم مي شديم ولي خوب شانس با ما يار نبود.

 

                       

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 20:41  توسط   | 

بی بی نینجا می شود

چندي پيش مامان بابا  ياد خاطرات گذشته مي افتن و خلاصه شروع مي کنن به مرور اونا
و اما يه چيزِخيلي عجيبي که از اين تعريفاي مامان بابا دستگيرم شد اينه که بي بي زمان خودش برو بيايي داشته
 و ما نمي دونستيم!!!

صحبتاي مامان بابا از اونجايي شروع شد که مامان درباره ي رفتارعجيب غريب مهمونايِ جديد که بعدِ قرني اومدن خونمون
و حتي اسم اينجا هم به گوششون نخورده بود حرف به ميون اورد.
باباهم به ياد گذشته افتاد و ...
اما قبل از اينکه داستانو براتون تعريف کنم بايد موارد زيررو رعايت کنيد:
1)اين داستان بر اساس واقعيات نقل شده و هيچ گونه دروغي در آن يافت نمي شه .
2)واسه کودکان زير80 سال توصيه نمي شه (بد آموزي داره عواقبش هم با من نيست!!!!!!!!!!!!!!!)
3)با عرض پوزش بايد بگم اگه آدم حساسي هستي بهت توصيه مي کنم از همين راهي که اومدي برگرد.
(آخه يه نموره خشانت داره)
4)چنانچه قبل بعد و يا در آخر داستان حس کردي هنوز ابهاماتي که در مورد شخصيت بي بي تو ذهنت داشتي برطرف نشده
بهت پيشنهاد مي کنم زياد خودتو خسته نکني چون منم هنوز نفهميدم اين بي بيه ما آخرش چه مدليه؟!!!...
و اما داستان:
اول مي برمتون به زمان هاي قديم اون زمان هايي که بابا هم هنوز به دنيا نيومده بود.
مامان اين طور تعريف مي کنه که اون موقه ها بي بي با داداشش زندگي مي کرد.
داداش بي بي متوجه رفتار هاي غير عادي زن همسايه مي شه يکي 2بار هم اونو با مردي مي بينه به هر کي هم مي گه کسي
تحويل نمي گيره تا اين که يه روز ديگه اين مسأله رو تو جمع عنوان مي کنه!
زن همسايه هم که از اون آدماي زبون دراز و شارلاتان بوده  بهش بر مي خوره.
خلاصه يه روز که بي بي و داداشش تو خونه نشسته بودن خبر مي رسه که زنِ همسايه با 100تا قوم خويش قراره
 بياد واسه دعوا !!!
داداش بي بي بي خيال قضيه مي شه اما بي بي مي گه نه بهتره ما تو خونه منتظر بمونيم تا خودشون بيان تا اگه يه وقت 
چيزي شد بگيم اينا شروع کردن!(ايول اعتماد به نفس،قابل توجه اونايي که مي گن زنا ترسو هستن!)
خلاصه دعوا شروع مي شه و بي بي يکي يکي شروع مي کنه به زدن مردا!!! باورتون نمي شه اون همه آدم در مقابل بي بي و
داداشش کم اوردن وبي بي سر خيلي از اونارو زخمي کرد .(بابا تو ديگه کي هستي؟!!!)
 و آخرِ سر هم يه ضربه نثار کله ي مبارکش شد!!!
خلاصه پليس اومد.
حالا خندش اينجاست که همه ي مردايي که با بي بي دعوا کرده بودن از بي بي شاکي بودن!!!!!!!!!!!!!!
به بي بي مي گن اين درسته که تو اين بلاها رو سر اين بي چاره ها اوردي؟!!!(حالا حال کنيد جواب بي بي رو!)
بي بي هم در کمال خونسردي مي گه:
من؟من يه زن ، چه طوري مي تونم اين بلاها رو سر اين همه مرد بيارم. تازه نگاه کنيد سر منم آسيب ديده.
اونا هم مي گن اگه واقعا"اين کارا زيرِسر تو باشه واقعا"شير زني!
خلاصه اينو بگم که از اون موقع به بعد همه از بي بي خيلي حساب مي بردن و کسي جرأت نداشت به بي بي چپ نگاه کنه
مگر اينکه از جونش سير شده باشه!
حالا من خيلي نشستم فکر کردم که اين بي بي اين اقتدار ملي رو از کجا اورده و در آخرهم به نتايج جالبي دست يافتم طبق
آخرين تحقيقات من باباي بي بي هم چندان دست کمي از بي بي نداشته و بازجديدا"کشف کردم که بي بي نتونسته اون طور
که بايد و شايد رکورد باباشو افزايش بده .
باباش ديگه رو دست زده اون طوري که من شنيدم تو جنگ جهاني دوم مثل اينکه جو گير شده و خيلي از اون اجنبي هارو
از پا در اورده به طوري که يه کتاب هم در موردش نوشته شده .
نتايج وجمع بندي آخرين تحقيقات بدست آمده:

_بي بي و داداشش اولين گونه ي کمياب وفعال واقع درخوزستان هستن که نسلشون هنوز منقرض نشده !!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 10:38  توسط   | 

بی بی و گم شدن مامان باباش

دیروز یه روزنامه خریدم و در کمال تعجب عکس بی بی رو در صفحه ی نخست دیدم و بالای عکس
 هم با تیتر بزرگ نوشته شده بود:
                                  
                     بی بی در به در دنبال مامان باباشه!!!!!!!!!!

راستش جدی نگرفتم .رفتم خونه وتلوزیونو روشن کردم .دیدم ،اخباره. ولی چه اخباری!
خودتون ببینید:
با سلام وصلوات بر محمد وخاندان پاک و مطهرش ضمن سلام خدمت شما بینندگان گرامی اخبار امروز
 را با خبری که هم اینک به دسته بنده رسیده پی می گیریم.
طی درگیری هایی که چندی پیش در یکی از شهرک های کشور(ممکو)!!!!!!!!رخ داد واین شهرک را آماج حملات
پی در پی قرارداد ؛مقامات محلی اعلام داشتند که هنوز آماری از کشته شدگان این حادثه در دست نیست
و شخصی موسوم به((بی بی))؛(این چهره ی نامی و سرشناس وبلاگ دختری از ممکو)طی اظهارات خود
مبنی بر برهم زدن نظم عمومی این شهرک اعلام داشته:من مامان بابامو می خوامـمــمـــم!!!!!!!!!!!!!!!!!!
در پی این حادثه ی هولناک مقامات قضایی آمریکاونیز آژانس بین المللی اعلام داشت :
چنانچه در خواست بی بی پی گیری نشود ما هم غنی سازیه اورانیوم را به تعلیق خواهیم انداخت.
(حالاچه ربطی داشت خودمم نفهمیدم!)
بنده هم کلا"از زندگی نا امید شدم واسه همینم هر شب دارم این دعا رو سر میدم:
خدایِ من؛خدایِ خوبُ مهربان؛من وقلب کوچکم دوست داریم در آسمان صاف و آبی پرواز کنیم !!!
ودعا کنیم که ما همه ی کودکان دست در دست هم دهیم وقلک های کوچک خودمان را برای درمان بی بی ها
هدیه کنیم تا شاید بابِ فرجی بشه!!!!
پس از همه ی بچه های خوب واقع در سرزمین سبز ممکو می خواهم تا مرا برای درمان بیمارانی همچون
 بی بی یاری کنند
تا بلکه بنده ی حقیر نیز از زندگیِ سبز و شیرین لذت ببرم
 
همین حالا نیازمندِ یاریِ سبزتان هستم!!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 18:15  توسط   | 

سلامممممممممممم

سلام
خوبید شما؟!!!
چی؟!
چه خبر از کلاس؟! مدرسه؟!
آها منظورتون همون باغ وحشه دیگه !!!...
هیچی بروبچ سلام دارن خدمتتون.
می دونید امسال با یه بدشانسیه بزرگ مواجه شدیم اونم اینه که گیریه مُشت دبیر زبون نفهم افتادیم.(البته منظورم اینه که زبون
ما رو نمی فهمن ؛خدای نکرده منظورم توهین نبودا !!!)
می دونید ما پارسال سیاست خاصی در بستن دهن دبیرا اونم در ساعات پایانی تدریس داشتیم.
یعنی5 الی 10دقیقه مونده به زنگ به دبیرا می گفتیم آقا یا خانم فلانی خسته نباشید!
این خسته نباشید یعنی بسه دیگه دهنتو ببند!!!...
ولی امسال بد جوری گیر افتادیم هرچی میگیم خسته نباشید. میگن سلامت باشین و شروع می کنن به ادامه ی ورراجیهاشون!!!
به هرحال همیشه که نمی شه ما زرنگی کنیم و به قولی دست بالا دست بسیار است.
راستی!!!!!!!!!!!!!
دبیر دین و زندگی امسال ما همونیه که سال اول دبیرستان از کلاس با گریه انداختیمش بیرون!!!!!!!!!!!!!!
بیچاره الان یادش نیست ما همون دانش آموزا هستیم اگه می دونست کلا"بیخیال تدریس می شد!!!
ولی خداییش حالی بردیما!!!
یعنی چی ؟! قرار نیست که همیشه دبیرا شاگردارو بندازن بیرون یه بار هم ما دبیرارو بندازیم بیرون چی میشه مگه.
خُب بگذریم وارد مسأله های سیاسی نمیشم...
داشتم می گفتم .آره دبیرامون جالبن هر کدوم خلقیات خاصی دارن.
یادمه یه بارخواستیم کولر کلاس رو خاموش کنیم منم بدون استفاده از صندلی و نیمکت و هرگونه وسایل جانبی پریدم بالا و
خاموشش کردم.
خلاصه از اون موقع به بعد بروبچ پر رو شدن وتا اسم کولر می یومد یاد من می افتادن(عجب گیری افتادیما!)
اون دفعه سر زنگ شیمی باز قرار شد کولر رو خاموش کنم.
با همون روش همیشگی پریدم بالا.
واییییییییییییییییییییییی من چه می دونستم دبیرمون بی جنبس؟!!!
دبیر شیمی رو می گی رنگش شد مثل گچ .
_مادر چرا این جوری میری بالا؟!!!!!!!!!
_الان میفتی!!!
خطرناکه!!!
_...
کارم که تموم شد از همون جا پریدم پایین .
بیچاره همین جور وایساده بود نگام می کرد .گمونم تو اون فاصله ای که داشتم می پریدم پایین 3سکته رو زده بوده.
خلاصه از اون موقع یاد گرفت واسه کولر خاموش کردن منو نفرسته.
به یکی از بروبچ می گفت:کفشاتو در بیار،آروم برو بالا صندلی،حالا وایسا رو پنجره!
بعدشم خودش سفت پاهای طرفو می گرفت یه وقت نیوفته!!!!!!!!!!
وبعد آروم آروم می گفت بیا پایین ...
بیوگرافیه دبیر فیزیکو هم با یه سؤال فهمیدیم.
که بعد سر فرصت جریانشو واستون می گم فعلا"زیادی ورراجی کردم!
بایییییییییییییییییییییی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 17:16  توسط   | 

يه چند وقتي مي شه که گير داده حالتو مي گيرم!
بهش گفتم :زرشک تو ،تو مي خواي حال منو بگيري؟!!!
سينه سپر کرد؛2قدم اومد جلو گفت آره ،جوجه ماشيني
گفتم :ببين جِغِل ؛ تو مال اين حرفا نيستي!
گفت :نه بابا کي تا حالا؛دُم در اورديا !
گفتم :هنوزآدم نشدي؟!
گفت:داري پاتو از گيليمت درازتر مي کنيا!
گفتم :بر عکس اين تويي که گنده تر از دهنت حرف مي زني!
 به چشمام خيره شد و گفت:هنوز کوچولويي.اگه همين الان بگي غلط کردم بي خيالت مي شم.
گفتم:غلط کردي.تو عددي نيستي.
چشماش 2کاسه ي خون شده بود .مي دونستم چي تو دلش مي گذره منو بخشيده بود ولي واسه اين که جلو در و همسايه که
دورمون جمع شده بودن کم نياره نمي تونست بي خيال ماجرا بشه.
منم خيلي دوست داشتم حالشو بگيرم .يه جورايي حوس کتک کاري کرده بودم .آخه خيلي روش زياد شده بود.
صداشو صاف کرد و با يه لحن خشانت باري گفت :آخه دختره ي ديوونه تو که مي دوني اگه بخوام راحت مي تونم حالتو بگيرم
وآبروتو جلو اينا ببرم.
بگو معذرت مي خوام تا کارا به جاهاي باريک نکشيده.
گفتم:التماس نکن اگه پشيموني بلند تر بگو بقيه هم بشنون.
گفت:بهتره با هم قد خودت در بيفتي.
گفتم:خوب منم با هم قد خودم در افتادم ديگه .البته مي دونم قد اين حرفا نيستي و يکم نا مرديه ولي خوب ...
گفت: حيف که هنوز بچه اي وگر نه ...
گفتم:وگر نه چه غلطي مي کردي؟
ديگه حسابي عصباني شده بود ،اين دفعه صداش خيلي بالاتر رفت و گفت:
نه؛احمق تر از اوني هستي که فکرشو مي کردم.
گفتم:تو هم کوچولوتر از اوني هستي که بخوام سر به سرت بذارم.
گفت:توخيلي کله شقي.
گفتم :وتو خيلي احمق.
دستشو برد بالاو يه سيلييه آبدار نثارم کرد و گفت :خفه شو!
منم همون سيلي رو نثارش کردم و گفتم: نه،اين دفعه تو خفه شو!
بد جور احساس شرمندگي مي کردولي نمي تونست باور کنه که کم اورده.واسه همينم به قصد کشت اومد طرفم که

من ديگه بقيه ي کتابو نخوندم يعني حوصله نداشتم شما ديگه واسه خودتون ادامش بدید...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 22:52  توسط   | 

مامان بابا یعنی ...

اولش با خودم گفتم مامان بابا یعنی فرشته!

می دونی چرا؟!!!

چون فرشته یعنی:

فرمانروای سرزمین آرزوها

ر‌‌‌ویای ماندگار خوبی ها

شاخص تمام زیبایی ها

ترنم لحظه های یک رنگی

همای سعادت و خوشبختی

اما حالا فهمیدم که نه اونا فرشته نیستن !!!

آخه مامان بابا با فرشته ها یه فرق کوچولو دارن!

فرقشون اینه که فرشته ها فقط با ۲تا بالی که خدا بهشون داده می تونن پرواز کنن ولی مامان بابا بدون نیاز به بال هم می تونن تو تک سرزمین رویاهای فرزندانشون پرواز کنن و امید بخش زندگی و تنها شاخص زیبا واسه فرمانروایی سرزمین آرزوهامون باشن و بدون توجه به قطرات باران کدورت و نا امیدی گاه تا قله های مه آلود تنهایی و دل تنگی اوج بگیرن و همچون همای سعادت بر شانه های فرزندانشون بنشینن تا اونا هیچ وقت ترنم لحظه های یک رنگی رو از یاد نبرن

راستش تمام فکرمو گذاشتم تا بتونم مامان بابامو تو یه پاراگراف کوتاه توصیف کنم.

شرمنده مغزم فقط تا همین حد کشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 20:5  توسط   | 

هفته ی اول مدرسه و...

همون طور که مي دونيد از شنبه مدارس شروع شده
بنده هم از شوق ديدار دوستان جزءِ اولين نفراتي بودم که پاشو گذاشت تو مدرسه.
خلاصه روفقا رو ديديمو سلام عليک و تحويل و از اين جور کارا؛الان يه چند روزي از ديدار رفقا گذشته.
برو بچ از همان ساعات آغازين شروع مدرسه انرژيه عجيبي داشتن که متأسفانه به هيچ وجه تخليه بشو نيست!
دبيراي گرامي نيز از همان لحظه ي اول حساب کار دستشون اومد ه و گرفتن با چه جور دانش آموزايي طرفن.
ما چند دقيقه مونده به ورود دبير استعدادهاي خودمونو که در اين 3ماه تعطيلي راکد مونده و تخليه نشده به شکل هاي
مختلف و حيرت انگيزي بروز مي ديم.
هرزنگ هم برنامه هاي گوناگوني داريم.
مثلا"جديدا" بنده چندتا از رفقارو کشف کردم که استعدادهاي عجيبي دارن !که از بينه اين همه استعدادها مي توان به بارزترين
آنها که همان تقليد صداي حيوانات مختلف از جمله 2پا،3پا،4پا الي8پاوشايد هم بيشتر است اشاره کرد.
حالا شما تصور کنيد اين همه آدمه با استعداد با انرژيه نا متناهي(در محيط کوچک کلاس) يه دفعه جوگير بشن و احساس کنن
تو باغ وحش هستن و شروع کنن به بروز استعدادهاشون!!!

بنده و چندتا از بروبچ پايه ي کلاس ديديم برنامه هاي روفقا رو به اتمامه و سوژه اي واسه خنده نداريم
و نمي شه آروم نشست و...
که يه دفعه يکي از بروبچ به ياد گذشته افتاد.
 بله مدت ها بود که اين يکي رو فراموش کرده بوديم.
باخودمون گفتيم اين دور از انصافه که اين سنت قشنگ و قديمي رو فراموش کنيم.ما نبايد اصالت خودمونو از ياد ببريم و از
اين جور مزخرفات.
خلاصه برو بچو جمع کرديم و ايستاديم وسط کلاس و گفتيم هر کي طالبه بياد وسط.
رفقا هم روي مارو زمين نگذاشتن و اومدن.
منم خوشحال که سوژه ي خنده جور شده، فقط مونده بوديم که يه بدبخت بيچاره رو گير بياريم تا ...
که يه لحظه حس کردم بروبچ ساکت شدن عجب يعني چي شده؟!!!
تو همين افکار بودم که يه دفعه ديدم تمام نگاه ها به من برگشت!
_چيه؟
_رفيق فابريکِ بنده بد جور نگام کرد وبه بقيه گفت:     فاطيـمـــــــــــــــــــــــــــــا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تا اومدم از خودم دفاع کنم بگم من روزم و...
که چشمتون روز بد نبينه اين رفيق فابريک ما (که انصافا" در اين مدت کوتاه به بنده اثبات کرد اول و آخرو وسط همه ي
آدم فروشاي دنياست واز همه بي رحم ترونامردتر تشريف داره)
دستامو گرفت و با همکاريه بقيه چسبوندنم گوشه ي کلاس و حالا هُل بده کي نده.
اينا واقعا"بعضي وقتا غير قابل کنترل مي شن!!!
مي دونيد من از اين ماجرا درس خيلي بزرگي گرفتم اونم اينه که وقتي نقشه ي شومي مي کشي به اين هم فکر کن که
ممکنه يه روز گريبان گير خود تو هم بشه و...
به هر حال اين فقط مختصري از ماجراجويي هاي ما در هفته ي آغازين مدرسه بود خدا بقيه ي هفته ها رو به خير بگذرونه...
فقط اميدوارم که آمار کشته شدگان و مفقودالاثران نسبت به سال گذشته افزايش پيدا نکنه!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 22:39  توسط   | 

بی وفا

خداي من!
انگار همين ديروز بود که براي اولين بار روي ماهتو ديدم .
چقدر ناز نگام مي کردي.
آره اون چشماي زيبا بود که منو تو دام تو انداخت و باعث شد از همون نگاه اول دل به تو ببندم.
الان سالهاست که از اون ماجرا گذشته.
يادته گفتم واست يه کلبه خوشکل مي سازم تا هميشه کنارم باشي؟
يادته گفتم تا وقتي زنده هستم هيچ وقت فراموشت نمي کنم وتنهات نمي ذارم؟
يادته واسه خاطر تو چه کارا کردم ؟(با همه جنگيدم و از همه ي آرزوهام گذشتم.)
يادته بابا مامان چقدرمنو سرزنش کردن ؟
يادته اون شب باروني تو مريض شده بودي و من تا صبح کنارت بودم وچشم رو هم نذاشتم؟
يادته همه بهم مي گفتن تو ديوونه اي ولي هيچ توجهي به اونا نمي کردم ؟
يادته؟
نه يادت نيست .
اگه يادت بود منو فراموش نمي کردي وتنهام نمي گذاشتي.
اگه يادت بود اين قدر قدرنشناس نبودي.
فکر مي کردم دوستم داري.
فکر مي کردم منو فراموش نمي کني ولي تو...
همه مي گفتن ولش کن بي وفاست اگر نديدي يه روز ول کرد رفت...
ولي من باور نمي کردم.
افسوس که حق با اونا بود تو بي وفا بودي
 فکر مي کردم مي تونم تغييرت بدم ولي تو غيرقابل تغيير بودي.
مي دوني تصميم گرفتم فراموشت کنم و هيچ وقت رو رفاقت هيچ کدوم از امثال تو حساب باز نکنم. همتون مثل هم هستيد .
حيفِ من که وقت ، زندگي و عشقمو پاي تو گذاشتم.بي وفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...
آه تو رفتي و منو فراموش کردي واسه هميشه...
اِي گربه ي بد!!!
فکر کردي بهتر از تو پيدا نمي شه؟؟؟... 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 1:23  توسط   | 

دیوونهٍ همش دنبالم می کرد

رو رُ برم بابا تو ديگه کي هستي؟!!!...

به خدا ديوونست !
نه تو رو خدا نگاش کن !
جون من نگاش کن !
چسبيده به من هر جا مي رم همش دنبالمه!
حرف هم نميزنه! (ساکتِ ساکت)
خيلي باهاش حرف زدم هرچي ازش سؤال مي کنم قصد و منظورش از اين کارا چيه هيچي نمي گه!
با خودم گفتم حالا اگر از يه جاي شلوغ و پر رفت و آمد رد بشم ديگه روش نمي شه دنبالم کنه و خودش مي ذاره مي ره.
ولي نه رودار تر از اين حرفاست.
الان چند ساعته که همش دنبالمه!
اِ اِ اِ مگه کار و زندگي نداره ؟!
خدايا چي کار کنم؟
تو همين افکار بودم که ديدم شب شده و ديگه هم اثري از اون آدمهِ مرموز نبود !!!
خيالم راحت شد.
بالاخره بي خيال شدُ رفت.
ولي نه صبح روز بعد از دم در خونمون منو دنبال مي کرد!
واي خداي من آدرس خونه رو از کجا فهميده بود ؟!!!
ديشب که داشتم مي اومدم رفته بود!
اصلا"همين الان تکليفمو باهاش روشن مي کنم.
_واس چي راه مي افتي دنبالم ؟ها؟!
_سکوت
_حرف بزن!
_سکوت
_نَکُنه لالي ؟!
_سکوت
_هُي ديوونــــــــــــــــــــه؟!!!
_سکوت
_داري کلافم مي کُني ها !!!
_باشه حرف نزن .وقتي با همين کيف کوبيدم تو کَلَت ! اونوقت مي فهمي با کي طرفي!
همين طور که داشتم با کيف مي زدمش خانومه که قيافش خيلي آشنا بود دستمو گرفت و گفت:
_خُب عزيزم واسه امروز کافيه!
_اين دفه نوبت سایه ی خودته که باش در بيوفتي؟
وقت استراحت تموم شده !بايد برگردي بخش! اول غذا بعدشم قرصا !!!


ولي هنوز نفهميدم چرا همش دنبالم مي کنه؟؟؟!!!


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 1:11  توسط   | 

ما سیل زدگان سونامی را بیشتر درک می کنیم

گاهي مي شينم وبه گذشته فکر مي کنم .
جالبه بعضي از خاطرات باعث مي شه يک دفعه خندم بگيره و ممکنه اطرافيانم فکر کنن ديوونم و ...

خوب بگذريم بر مي گرديم به حدود 10,12سال پيش يعني زماني که ما و همسايه جفتيمون بر حسب تصادف با هم از يک شهر
و دريک زمان اساس کشي کرديم و اومديم ممکو (يعني زماني که بدبختي هاي همسايه ي بي چاره ي ما شروع شد!!!)
روزهاي تلخ وشيريني با هم داشتيم.
اما خداييش اونا خيلي ما رو تحمل کردن!
يادمه اون موقع ها که ممکو بوديم زياد آب مي رفت البته از ساعت12به بعد بابا هم قبل از خواب به همه مي گفت تا
حواسشون روجمع کنن .خودش هم قبل از خواب همه لوله ها رو چک مي کرد.
اون شب طبق معمول آب رفت و سفارشات ومحکم کاري هاي بابا شروع شد.خلاصه همه رفتيم خوابيديم.
صبح  که بيدار شدم يه صداهايي مي اومد تا پامو گذاشتم زمين حس کردم انگار رو آب پا گذاشتم با خودم گفتم تا اونجايي که من
يادمه من رفتم تو اتاقم بخوابم ,نه...
 پس اين آب؟!!!
حتما"هنوز خوابم بهتره برم دست و صورتمو بشورم.
همين طور که داشتم تو آبها راه مي رفتم بابا رو ديدم بي چاره هر چي ظرف تو خونه بوده رورديف کرده بود و داشت
 آب ها رو که حدود 3,4سانت از زمين بالاتر بود جمع مي کرد ومي ريخت بيرون !(نه مثل اينکه واقعا" بيدار بودم !)
ولي خونه واقعا"ديدني بود!
همين طور که جلوتر رفتم صداي داد و بي داد زن همسايه رو شنيدم البته سعي مي کرد خودشو کنترل کنه .
آخه مثل اينکه آب از خونه ي ما راه پيدا کرده بوده به خونه ي اونا و اونا هم ...
خلاصه اون روزبابا خيلي خودشو به در و ديوار زد بلکه يه نفر اعتراف کنه کار من بوده!
ولي هيچ کس اين جنايت رو به گردن نگرفت!
روز ها به همين منوال گذشت تا اين که دوباره خانه را سيل فرا گرفت باز صحنه هاي تکراري!
اما با اين تفاوت که اين دفعه بي چاره زن همسايه داد وبي دادش بالاتر رفت حالا چي مي گفت:
_ببين(...)اگه يک بار فقط يک بار ديگه اين اتفاق بيوفته من تو خونه نمي مونم ...
(جدي ميگم ولي کارشون حتي داشت به طلاق هم مي کشيد !!! )
خودمونيم عصبانيت زن همسايه خيلي ديدني و جالب بود.
اما جالب تر اين بود که دوباره خونه ي ما و همسايه رو سيل گرفت و من زن همسايه رو بيرون دم در خونشون ديدم (بي چاره!)
(حتما"تودلش مي گفت آخه من چه گناهي کردم که همچين همسايه اي گيرم اومده !!!)
واسه همينه که مي گم ما اين سيل زدگان سونامي رو بيشتر درک مي کنيم واقعا"خودمونو درغمشون شريک مي دونيم
خداييش اون زمان هر چي تلاش کرديم عامل اين بدبختي رو نفهميديم.
اما حالا بعد از سالها فهميديم که اين بدبختي ها زير سر کسي نيست جز بي بي !!!!!!
در واقع اين بي بي بوده که با اين که خبر داشت هر شب آب ميره لوله ها رو باز مي کرد و تلاشي در جهت بستن دوباره ي اونا
 نمي کرده .
 راستي ما و همسايمون با هم از ممکو اساس کشي کرديم.
البته گمونم اونا از دست ما فرار کردن!


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 10:52  توسط   | 

بازم سلام
از اين که يه چند روزي نبودم شرمنده !
داشتم رکورد ترکمو افزايش مي دادم!!!

اما دو کلوم حرف حساب:
اين درسته که 3ماه و چند روزه که کارمو در زمينه ي وبلاگ نويسي شروع کردم ولي از همون لحظه ي اول سعي کردم
شناخت کاملي در مورد اين کار و اطرافم پيدا کنم و به قولي تجربه کسب کنم.و همين جوري نيومدم که بگه منم هستم
انتظار هر نوع برخوردي رو هم از همه کس داشتم .(بالاخره هر کي يه جوره)
چون مي تونم به جرات بگم وبلاگي نبود که سر نزدم.
به هر وبلاگي که سر مي زدم هم مطالبش رو با دقت مي خوندم هم نظرات مربوط به اون وبلاگ رو.(هنوز هم اين کارو مي کنم)
خيلي برام جالب بود خيلي از وبلاگ هايي که واقعا" جالب بودن هم انتقاد هاي زيادي داشتن.
از اون جا بود که متوجه شدم هر کسي يه نظري داره و من به عنوان يک کسي که کارشو تازه شروع کردم و هنوز تجربه ي
زيادي در اين زمينه پيدا نکرده بايد به همه احترام بذارم ومنتظر چنين بر خورد هايي باشم.(پس تصميم گرفتم خودمو آماده کنم.)
به نظر من انتقاد و پيشنهاد خيلي بهتر از تعريف و تمجيد مي تونه به يه وبلاگ نويس کمک کنه تا راهشو بهتر بشناسه و استوارانه
تر قدم برداره.
درست مثل داروو  گاهي ممکنه داروويي که تلخ تره(انتقاد) اثرش بيشتر از اون داروويي باشه که شيرين تره (تعريف).
ولي فحش وتند روي فکر نمي کنم بتونه تاثير گذار باشه.و درست مثل ويروس عمل مي کنه وآثار مخرب داره.
خوشحالم که قبل از اين که از اين گونه برخورد ها جا بخورم .آمادگي لازم رو داشتم.و تونستم احساسات رو کنار بذارم و 
با قضيه منطقي تر برخورد کنم.

پاسخ به چند نظر:
آقا حسن اين قدر عجول نباشيد من هنوز در مورد دختراي ممکويي مطلب خاصي ننوشتم اين هم به خاطر اينه که زياد با بروبچ
در ارتباط نيستم . تابستونه و کمتر بچه ها رو مي بينم. ولي ايشا ا... از ايامه مدرسه به بعد بهتر مي شه.
گر صبر کني ...
شخصيت ممکو اگر يکي 2 کلام حرف حساب هم تو قسمت نظرات بزنه بايد باز فحش بخوره ؟!!!
ببخشيد چون بد آموزي داره پاکش کردم.
تربچه من اول فکر مي کردم فقط به من فحش ميدي!
ولي بعد فهميدم عادت داري که به همه اين جملات رو نثار کني!
راستي آدرس وبلاگتو پيدا کردم ولي متاسفانه مثل اينکه حذف شده!

مرسي که حوصله کرديد و خونديد . به نظرم لازمه که مردم با اهداف و نظرات وبلاگ نويسان آشنا بشن.
منتظر نظراتتون هستم.      

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 21:21  توسط   | 

بی بی و ترس!!!

ديشب طرفاي 8 وخورده اي بود که ديدم از بي بي خبري نيست .
از 2 حالت خارج نبود يا در حال انجام يه خرابکاريه جديد بود يا طبق معمول تلويزيون اتاقش رو رها کرده بود و داشت
از تلويزيون تو پذيرايي برنامه نگاه مي کرد .
يه نگاه انداختم ديدم آره تنها رو مبل نشسته داره فيلم مي بينه .
اونم چه فيلمي!
از اون ترسناکا!!!
نگاه کردم به خواهرم که جفتم نشسته بود و بهش گفتم الانه که بي بي سکته رو بزنه!
هنوز حرفم تموم نشده بود که چند دقيقه بعد بي بي با عجله در حال رفتن با اتاقش بود و تو راه اين حرفا رو با خودش
زمزمه مي کرد:
_وا اين چيه ؟فيله ترسناکه؟
_واسه چي نشستم نگاش مي کنم؟
_بهتره برم تو اتاقم...
من وخواهرم همين طور نگاش مي کرديم و مي خنديديم.
بايد مي ديديد .قيافش از شدت ترس خيلي با مزه شده بود.
بي چاره فکر نکنم ديشب خوابش برد.
آخه اين فيلما مناسب اين گروه سني نيست. اين همچين مواقع بايد شب بخير بگه لا لا کنه !نه اين که بشينه فيلماي ترسناک ببينه !
اين فيلما اثر بدي تو روحيش ميذاره .
خداييش راست مي گم بعد از اون فيلم رفتارش غير عادي شد !!!
اين که هميشه از اتاقش فراري بود و آروم و قرار نداشت . حالا ديگه از اتاق بيرون نمي يومد!
آخه اين فيلما رو نبايد تو ساعات بيداريه بچه ها بذارن گفتم اثر بد داره بيا اينم نمونش!!!
اين همين طوري ترسو هست واي به روزي که فيلماي ترسناک هم ببينه.
مي دونيدهمچين مواقعي چي کار مي کنه؟
مي ياد پيشمون مي گه:
_بياين پيش من بخوابيد!
_شما مي ترسيد...       (چخان! ما مي ترسيم يا تو؟!!!)

 


 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 8:17  توسط   | 

3 کاریه بابا مامان

با با خسته بود و داشت از کار بر مي گشت .
 که طبق معمول سويچ ماشين رو  از تو جيبش بر مي داره و به خيال خودش در ماشين رو باز مي کنه.
اون طور که خودش تعريف مي کرد مي گفت:
آقا در ماشينو باز کردم و مي خواستم ماشينو روشن کنم که در کمال تعجب ديدم اين اصلا"شباهتي به ماشين من نداره.
با خودم گفتم چطور ممکنه من در اين ماشين رو به جاي ماشين خودم باز کرده باشم؟
و بعد فهميدم من واقعا"در ماشين خودمو باز کردم ولي بر حسب تصادف در اين ماشين هم باز بوده!!!
و شانس اوردم کسي منو نديد و گر نه...

مامان باباي من زيادي با هم تفاهم دارن حتي تو 3 کاري!!!

حالا اين که چيزي نيست اون دفعه بابا باعجله همين طور مي ياد و سوار ماشين مي شه و مي خواد
ماشين رو روشن مي کنه که مي بينه دو تا بچه صندلي عقب نشستن وبا تعجب نگاش مي کنن بابا هم سريع فلنگو مي بنده و
مي ياد بيرون.
دقيقا"همين اتفاق واسه مامان هم افتاده
همين طور مامان جفت راننده مي شينه بعد که متوجه مي شه با شرمندگي صحنه رو ترک مي کنه .
خانوم ها وآقايان محترم تفاهم داريد خوب داشته باشيد ولي نه اين جوري .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:0  توسط   | 

بی بی در حال ارتکاب جرم

بعد از فيلم نرگس من و خواهرم رفتيم تو اتاق که بخوابيم.
تازه داشت چشمامون گرم مي شد که خواهرم رفت کولر اتاق بي بي رو روشن کنه.
(آخه گاهي لج مي کنه کولرشو خاموش مي کنه!)
خلاصه چند ثانيه بعد ديدم خواهرم با تعجب فراوان وچشماني همچون وزغ که خداييش تو تاريکي ترسناک بود .
اومد گفت:
فاطيما بيا بي بي رو نگاه کن!!!
_باز چي کار کرده؟
_حالا بيا ببين.
_بگو.
_بي بي !
_بي بي چي؟
_بي بي سر آکواريوم رو بر داشته داره ماهي هارو مي کشه!!!...
_داره چي کار مي کنه؟!!!
_دستشو کرده تو آب و داره اونا رو يکي يکي ميگيره تو دستش.
_واي خداي من.
_اين حالش بده.
_حالافعلا"سر آکواريوم رو گذاشته سر جاش .من بهش گفتم.
_خيله خوب حالا بگير بخواب.ببينيم فردا چي مي شه.اين احتمالا" زيادي قرص روان گردان مصرف کرده!
_باشه.
تعجب نکنيد !
اگه فضولي نکنه روزش شب نمي شه!!!
سن که از 80 بگذره آدم اين طوري مي شه.چه مي شه کرد.البته بي بيه ما استثنا داره همه اين طوري نيستن.

گفته بودم مي خوام در مورد دختراي ممکويي مطلب بنويسم خوب چه کسي بهتر از بي بي ؟!!!
البته قبول دارم که واسه دختر بودن يه نموره سن و سال بالا مي زنه ولي کاراش منحصر به فرد.
خداييش تو فاميل تکه.(البته منظورم محصولات (تک)نيست يه وقت اشتباه نکنيد!)
بعدش يه خوبيه ديگه هم که داره اينه که خوشبختانه ايشون نه سواد دارن نه تو خط اين چيزا هستن.و نمي تونه مچمو بگيره!
جدا" با اين هوشي که اين داره اگر درس مي خوند الان حد اقل دکترا داشت!!!
مثلا"خانوم استعداداي زيادي دارن که اين پايين مي خونيد:
1)متخصص فضولي به خصوص کارايي که بهش مربوط نيست!
2)مهندس کشيدن انواع نقشه هاي فرارو کش رفتن کليد خونه طي 3 سوت.(بي بي معروف به دختر فراري!)
3)دکتراي چخان زني.(رکورد دار خاندان هستن)اگه تونستي شکستش بدي من خودموازبالاپشت بوم خونمون پرت مي کنم پايين .
4)متخصص انواع گيردادن ها (من جمله گير 3 پيچ).و به خصوص گير دادن به من بد بخت !(دق مي ده منو!)
5)اگه کم بد بختي کشيدي و کمبود غم داري و خشي زده زير دلت اگر احساس دل خوشيه بيش از حد مي کني
فقط به بي بي فکر کن تمام بد بختي ها و مشکلات دنيارو سرت خراب ميشه اون وقت ديگه مشکلي نداري!
6)البته گاهي هم بر عکس کار مي کنه يعني شادي آوره(يه چي تو مايه هاي همين قرص هاي روان گردانه!)

بي خيال بقيه مي شم چون بد آموزي داره و بي بي ها ياد مي گيرن اون وقت نوه هاشون به سر نوشت من 2چار مي شن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 23:56  توسط   | 

تو ترک بودم

سلام
راستش اين مدتي که نبودم تو ترک بودم.
البته قبول دارم که کار واقعا"دشواريه ولي بالاخره موفق شدم يه چند روزي ترک کنم.
مي خوام کمتر آپ کنم آخه اين طوري به اقتصاد خونه کمک مي کنم!
مي دونيدچقدر پول تلفن اومده؟!!!!
مي ترسم اين دفعه بابا سکته کنه بيوفته رو دستم!!!
اون وقت ديگه اصلا"وقت آپ کردن ندارم!
راستي حرف از پول و اقتصاد و اين جور چيزا شد گفتم بد نيست قضيه ي حقوق دادن بي بي رو واستون بگم.
مي دونيد بي بي درماه چقدر به نوه هاش حقوق مي ده؟
پايه حقوق ما ماهي 10000رياله.
کم پولي نيست !
خداييش سرمايه ي عظيميه!
چيه حسوديتون مي شه همچين بي بيه دست و دلبازي نداريد!
اين پول اين قدر زياده که مي مونيم توش چيکارش کنيم!
جون تو چند بار تصميم گرفتم بذارم تو بانک يا روش سر مايه گذاري کنم آخه حيفه راکد بمونه اون وقت
چرخه ي اقتصاد کشور با مشکل مواجه مي شه و مملکت دچار رکود اقتصادي مي شه!!!
 بين خودمون باشه وقتي مي بينيم حقوقمون اينقدر بالاست راستش يه نموره طمع ورمون مي داره که يه کاري کنيم يه
 دو برابر حقوقي ,حق مظلوميتي ,چيزي بهمون بده.
براي مثال دقيقا"چند روز مونده به دريافت حقوق خلقيات حدود180 الي 360درجه تغيير مي کنه و هر کي به نوعي
خودشيريني مي کنه وسعي مي کنه نظر بي بي رو به خودش جلب کنه .
البته طرف بايد بازيگر توانا وحرفه اي باشه تابتونه خودشو تو دل بي بي جا کنه.
اما اين کارا وزحمات ما بي نتيجه نمي مونه و گاهي يه 2برابر حقوقي هم نسيبمون ميشه!
که نصفشو ميندازيم تو کار بقيه رو هم پس انداز مي کنيم يعني ميذاريم تو بانک ولي بانک نمي ذاره همه ي پولامونو يه دفه
برداريم آخه ميگه صندوقا خالي ميشه وبايد دربانکو رو تخته کردو از اين جور مزخرفات...
گاهي هم دلمون نمي ياد تنها تنها بخوريم وجو گير مي شيم.
خانواده روبه رستوراني سينمايي چيزي دعوت مي کنيم بالاخره همه بايد در اين شاديه بزرگ سهيم باشن!!!

راستي اين طرز خرج کردن اين همه پول يه ذره کليشه اي شده وما به دنبال راه کار هايي بهتر براي ساختن فردايي بهتر هستيم
از شما خواننده ي گرامي خواهشمندم من و ديگر نوه هاي بي بي رو در حل اين مشکل راهنمايي کنيد.
(با تشکر)
باشد روزيه شما عزيزان!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 13:31  توسط   | 

بی بی و سوالاتش

بي بي منحصربه فردي دارم به همه کس و همه چيز مشکوکه !
البته تقريبا" ميشه گفت به من بيشتر از بقيه اطمينان داره
واي خدا نکنه کسي صداش از حالت طبيعي يکم بالا تر بره .به نظر من اگه طرف همون موقع بره خودکشي کنه خيلي بهتره چون بي بي
ظرف 3 سوت مثل قرقي از جاش مي پره و با صدايي بالاترازصداي طرف مي ياد وابراز ناراحتي مي کنه و شروع مي کنه به سوالات
 بي ربط.
سوالاتش از اين مواردي که اين زير ذکر مي کنم خارج نيست:
1)چي شده؟
2)واس چي داد زدي؟
3)آتيش گرفتيم؟
4)دزد اومده ؟بگيد کجاست تا پدرشو در بيارم.(حالا انگار همه مردن فقط ايشون تو خونه تشريف دارن و زور ايشونه که فقط به دزد ه ميرسه)
5)عقرب نيشتون زده؟خوب بکشيدش!
(حال انگار همه منتظر تشريف فرماييه ايشون واسه صدور قتل عقرب بيچاره هستن)
6)من مي دونم يه چي شده شما به من نمي گيد؟...
حالا اگر از شانس بد ما بابا خونه نباشه ديگه بد تر سوالاتش متنوع تر هم مي شه:
7)چه بلايي سر پسرم اومده؟
8)حتما"تصادف کرده.آره؟(حالا يه خداي نکرده اي زبونم لالي هم نمي گه. انگار از خداشه)
9)راستي ديروز بعد از ظهر که خواب بودم کي زنگ زد؟(حالا خوبه خواب بوده)
10)من که مي دونم پسرم بود به من نمي گيد؟چرا؟اگه چيزي شده بگيد.
حالا ما نمي دونيم چي جوابش بديم.اگه بگيم چيزي نشده که بيشتر پيله ميشه.
اگه بگيم يکي از بچه ها جو گير شد صداش رفت بالا.بايد دليل موجه بياريم.
حالا بعد از مذاکرات بسيار مثلا" خانوم توجيح شده وما هم دلمون خوش که خانوم بي خيال موضوع شدن.
اما درست در حال ترک کردن صحنه مي گه با شه به من نگيد ولي من که مي دونم چي شده.
حالا به نظر شما خود کشي همون لحظه ي اول بهتر نبود؟

توجه:البته از اون جايي که اين وبلاگ زير نظره سازمان حمايت از حقوق بي بي ها هستش من هم براي حفظ جان ترجيح دادم خيلي ازجاهارو سانسور کنم.(با عرض پوزش فراوان)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 20:41  توسط   | 

بدون شرح

حیف نیست می یاین نگاه می کنید نظر نمی دید

اگه خوب نیست بگید ناراحت نمی شم باعث می شه بهترش کنم

شاید باب میل شما بشه

با تشکر فاطیما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 19:36  توسط   | 

دخترای ممکویی همه پاین

دخترای ممکویی واقعا" بچه های باحالی هستن .
جدی می گم .
در تمام زمینه ها همکاریه لازم رو دارن . حد اقل رفیقای من که اینجورین.یادمه مدرسه گیر داده بود هیچ کس اجازه ی دوربین اوردن نداره .ولی همه دوست داشتن دوربین بیارن.
شما قضاوت کنید مگه دوربین اوردن چه اشکالی داره ؟
اونم ایامی مثل مدرسه تکونی و جشن ها ومناسبت های مختلف .
من تا حالا دوربین نیورده بودم مدرسه ولی نمی دونم چی شد دلو زدم به دریا و قشنگ روز مدرسه تکونی دوربین رو بردم .
همه مشغول بودن منم هر وقت می خواستم عکس بگیرم با بروبچ هماهنگ می کردم تا هر کی می خواد حجابشو رعایت کنه .
خلاصه بعد از تموم شدن کار و درست سر کلاس معاون مدرسه درو باز کرد و اسم منو یکی از بچه ها رو صدا زد که بریم
 بیرون(البته با کیف) من هم کیفو برداشتم و می خواستم برم بیرون که جفتیم کیفمو گرفت و بازش کرد و سریع دوربین رو گذاشت زیر
 نیمکت و گفت برم.
من و اون دوستم که متهم بودیم رفتیم بیرون .
معاون مدرسه ازمون خواست تا کیفامونو باز کنیم ما هم همین کارو کردیم.
اول کیفه منو گشت (با دقت تمام)بعد هم کیف دوستمو شروع کرد به گشتن وقتی تجسسات وپرسش هاش تموم شد حالا نوبت جل بازی های
ما بود
البته با وجود این که داشتیم از ترس 3 سکته رو در یک زمان می زدیم در کمال خون سردی از معاون مدرسه خواستیم قسمت هایی رو
که نگشته خوب نگاه کنه تا یه وقت نقطه ی مبهمی نمونه.
وقتی رفتیم سر کلاس همه یه جور خاصی بهمون نگاه می کردن .
انگار جریانو فهمیده بودن و هر کی یه جور ابراز خوشحالی می کرد و به نوعی این پیروزی رو تبریک می گفت.
ما هم با کمال افتخار سر جامون نشستیم ولی خدا می دونه تو دلم چه غوغایی بود.
کلی از دوستم واسه همکاریش تشکر کردم.
راستی یکی از جا سوسای سومی قضیه رو لو داده بود.
برو بچ کلاس ما همه پاین .
راستی یه چیز دیگه تو کیف اون یکی دوستم CDبود و با وجود اینکه معاون مدرسه چشمای تیزبینی داره ندیده بودش.
عجیبا" قریبا به این می گن خوش شانسی.
به هر حال از اون موقع دیگه درس گرفتم که با دم شیر نمی شه بازی کرد .
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 19:1  توسط   | 

اون موقه ها که کوچولو بودم

اون موقه ها که کوچولو تر بودم خيلي دوران با حالي رو با برو بچ داشتيم.
من هميشه سعي مي کردم که يه جورايي بچه ها رو منظم کنم و نذارم هر کس هر جور طالبه نظم کوچه رو به هم بزنه.
خداييش بچه ها هم حساب مي بردن.
يه بار تصميم گرفتم بچه ها رو جمع کنم و ازشون بخوام خودشون رهبر کوچه رو انتخاب کنن.
حالا نظر خواهي به اين صورت انجام شدکه من همه رو زير درخت جفت خونمون جمع کردم و ازشون خواستم رو جدول منظم بشينن .
البته با اون ترتيب هميشگي ( اول دخترا مي نشستن بعد پسرا)بعد هم مثل هميشه رو بروشون ايستادم و
گفتم :من رهبر کوچه هرکي موافقه دستش بالا.
و همه دستشون رو بردن بالا !!!...
خلاصه از اون موقع به بعد هر دفعه با بروبچ زير همون درخت جلسه مي گرفتم و در باره ي خيلي از مشکلات بحث مي کرديم.
هر چند وقت يک بارهم برنامه ي دوچرخه سواري داشتيم و هر کي دوچرخه ي داداشش رو کش مي رفت و سر اون بيچاره ها
 بي کلاه مي موند .و حسابي خوش مي گذرونديم.
فوتبال بازي کردنامون هم تماشايي بود.
مي رفتيم تو پارکينگ يکي از پسرا بعد هم تبديل مي شديم به دو تا گروه(پسراودخترا)هميشه هم حق پسرا رو مي خورديم ولي انصافا"
فوتبالشون بهتر از ما بود.و از اونجايي که زورمون مي اومد بازي رو به هم مي زديم.البته مسببش هميشه خودم بودم.
ولي اين رو هم بگم تو بازي هاي ديگه بيشتر وقتا ما برنده بوديم.
تو کوچه آدمايي رو هم داشتيم که باب خنده بودن مثلا"يکي از بروبچ که به لحاظ تدابير امنيتي اسمشو نمي يارم.
خيلي ترسو بود وقتي رعد برق مي زد اين از اول کوچه تا آخر کوچه دستاش رو رو گوشاش مي گذاشت وشروع مي کرد به جيغ زدن
حالا نمي دونستم بهش بخندم يا ساکتش کنم بايد بوديد و مي ديديد قيافش باب خنده مي شد.
گاهي اونقدر سرگرم مي شديم که مامان باباهامون به زور ساعت 12 از کوچه مي کندنمون و بعد از بحث هاي بسيار مي رفتيم خونه
و دوباره روز از نو روزي از نو.
آخي يادش بخير ...
دوران با حالي بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13:49  توسط   | 

خداييش اصلا" حال ندارم از ديشب ساعت 4 که بيدار شدم يا بهتره بگم بيدار شديم(من و خواهر برادرام)اين برق مزخرف
همه رو کلافه کرده در واقع مااز گرماي شديد بيدار شديم.
اصلا" مگه مي شد خوابيد؟
به هر حال بالاخره طرفاي 9 برق اومد ولي انصافا" اين مساله رو من از همون دوران کودکي درک کردم که هيچ وقت تو زندگي شانس
نداشتم.
طرفاي 1 با هزار اميد و آرزو که بالاخره مي تونم واسه چند ساعت هم که شده استراحت کنم رفتم خوابيدم اما...
يادتون گفتم شانس ندارم؟...
دوباره تو خواب همون احساسي رو که ساعت4 بهم دست داده بود رو پيداکردم
و در کمال نا باوري ديدم دوباره برق بي برق...
جالب اين جاست تو کوچه ي به اين بزرگي فقط ما برق نداشتيم.
جالب تراز اين اينه که وقتي با اداره برق تماس گرفتيم گفتن بايد برق کل کوچه رو قطع کنيم تا بتونيم مشکل رو بر طرف کنيم
و قرار شد واسه رفاه حال ساکنين کوچه از جان گذشتگي کرده و مرحمت بفرماييم تا ساعت 4 بي برقي بکشيم و از اون جايي که از
حس انسان دوستيه بسيار بالايي برخورداريم ترجيح داديم اين گرما رو يا بهتره بگم اين مصيبت بزرگ رو به جان بخريم.
فعلا"هم خدارو شکر بعد از اين که برق رو وصل کردن هنوز برق نرفته.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 13:40  توسط   | 

جهنم تر از جهنم

خداییش توی این گرمای بالای 50 درجه می شه کاری کرد ؟
بعد می گن تابستونا برید کلاس های مختلف و وقتتون رو پر کنید.
آخه مگه با این گرما می شه از خونه زد بیرون از خونه تا اندیشه که بخوای بری دیگه هیچی ازت نمونده فرقی نمی کنه کلاسات کی باشه
در هر صورت باید گرما بکشی .
از صبح طرفای ساعت 8تاساعت6:30بعد از ظهر که حسابی هوا گرمه وآفتابش آدموکلافه می کنه.
شب هم که دلت خوشه از دست آفتاب خلاص شدی باید شرجی رو تحمل کنی.
اون شب باورم نمی شه وقتی در رو باز کردم دیدم چقدر زنبور همین طور رو زمین ریخته وهمه در حال جون دادن هستن
می بینید این بیچاره ها هم داشتن خفه می شدن یعنی مثلا"اینا تنفس پوستی دارن و خیلی راحت تر از ما می تونن تنفس کنن!
ولی همش تو این فکرم که باوجود این که ما این قدر گرما می کشیم و همچنان به فعالیت های روزانه ی خودمون می رسیم
 باز امکان داره به جهنم بریم منظورم اینه که مگه جهنم تر از این جهنم هم وجود داره .
اگر هم وجود داره به نظر من خدا باید یه لطفی در حق ما بیچاره ها بکنه و به ما یه حق محرومیتی, بدیه آب و هوایی چیزی بده
آخه نمی شه که هم اینجا حسابی گرما بکشیم هم اونجا.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 10:32  توسط   | 

بال های سوخته

شمع نگاهی به خود انداخت,سالها سوخته بود و اکنون جز ساقه ای نازک و نخی سوخته چیزی از او باقی نمانده بود
فکر کرد که در این سال ها هیچ کس نبوده که او را دوست داشته باشد.
نگاهش به زیر پایش افتاد.پروانه ای با بال های سوخته کنارش مرده بود.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 15:19  توسط   | 

ساده اما راه راه

داشتم به این موضوع فکر می کردم که چه جوریه که آدما اولش یعنی همون دوران کودکی سادن ولی همین که یه خورده بزرگتر می شن و به قول معروف سطح آگاهیشون بالا تر میره دیگه اون سادگی قبل جاش رو به راه راه بودن می ده

حرف سادگی شد گفتم بد نیست این خاطره رو هم براتون بنویسم.

کوچیک که بودم بابام خیلی سر به سرم می گذاشت وقتی فضولی می کردم وهی مزاحمش می شدم واسه این که هم سر گرم بشم وهم یه جورایی دکم کنه. بهم می گفت:برو به مامان بگو بزغاله ای که می یاد پیشت دست و پاشو ببند!!!...

و من ساده هم عین این عبارت رو به مامان می گفتم.

طولی نمی کشید که می دیدم مامان دست و پامو گرفته و کتف بسته منو تحویل بابا داده منم اصلا" تو باغ نبودم و هر دفعه همین بلا سرم می یومد .

بی خود نیست که آدما هر چی بزرگتر می شن راه راه تر هم می شن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 16:21  توسط   | 

نا شناس


تا حالا همچين آدمي نديده بودم.صاف زل مي زنه تو چشمام.
چپ چپ نگاش مي کنم ,اونم نگام مي کنه.
مي خوام از کنارش رد بشم برم . تنم به تنش مي خوره
عصباني شدم
دستم رو بالا بردم .به قصد کشت!
مشتي به سمتش فرستادم ...
آخ!
 دستم پر از خون شد,خون روي ديوار پاشيد و خورده هاي آينه روي زمين!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 9:25  توسط   | 

مرگ بی اهمیت!


چشمانش سياهي مي رود.
احساس مي کند با مرگ فاصله اي ندارد.
تقلا مي کند.
ديگر دير شده...
_مامان, اهو ,اهو, اهو ...مرد!
_عيب نداره,يکي ديگه برات مي خرم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 9:24  توسط   | 

من و ...

خيلي خسته بودم وتازه از کار برگشته بودم که دوباره در کمال بي رحمي جير جيراش شروع شد ديگه داشتم کلافه مي شدم آخه اين بار اولش
نيست. توي اين 2 ماه يه ريزداره تو کوشم جير جير مي کنه ...
يه ذره انصاف توي اون وجودبي وجودش نيست!
وقت و بي وقت ,اصلا" زمان سرش نمي شه !
فقط ياد گرفته جير جير کنه !
ديوونم کرده ,من نمي دونم مگه زندگي نداره ؟
حتي شبها هم نمي خوابه تازه سر حال تر هم مي شه, صداش هم واضح تره !!!
عجب حنجره اي داره !
به هيچ وجه خسته نمي شه !
خدايا مگه من چه گناهي کردم که بايد تحملش کنم ؟
آخه چرا من؟
 اينم شد زندگي؟
ديگه حسابي عصبانيم کرده .
بايد دست به کار بشم اين طوري نمي شه.
ديشب که مثل هميشه از صداش خوابم نبرد با لاخره تصميم خودمو گرفتم .
توي اين خونه يا جاي منه يا جاي اون!
ديگه تصميمم قطعيه ((مي کشمش))!!!
نقشه ي خودمو کشيدم .حرف نداشت. کاملا" بي عيب و نقص بود .
صبح که بيدار شدم راه افتادم تا نقشمو عملي کنم بايد کار رو تموم مي کردم از روي تختم بلند شدم.
اولين قدمم رو که برداشتم سکوت همه جا رو فرا گرفت توي اين مدت اين اولين باري بود که ساکت مي شد
وقتي پامو بلند کردم تا قدم دوم رو بر دارم, ديدم جير جيرک بي چاره غزل خداحافظي رو خونده و حسابي
له و لورده شده!!!...
آخي دلم واسه جير جيراش تنگ مي شه کم کم داشتم بهش عادت مي کردم !...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 21:42  توسط   | 

زباله طلاست!


تا حالا شده زباله براتون حکم طلا رو داشته باشه ؟
راستش براي من شده!
اين مدير مدرسه ي ما آدم تنوع طلبيه البته بگذريم که براي ما بيشتر کاراش تهوع آور بوده تا متنوع.
يه چند وقتي بود که مدرسه آروم و بي سر وصدا بود اما مگه مي ذارن؟
بسکه به آدم گير مي دن. يه مدت هي گير داده بودن که چرا نظافت حياط مدرسه رو رعايت نمي کنيد ؟
خداييش رعايت مي کرديم حد اقل سعي مي کرديم که رعايت کنيم !ولي مگه ول مي کردن.خلاصه يه چند باري هم حرف از وادار کردن
 بچه ها به تميز کردن حياط زدن و يکي دو بار هم اولي ها رو واسه همين کارفرستادن پايين.
راستش اولش باورم نشد ولي...
وقتي وسط تدريس دبير معاون مدرسه در کلاس رو باز کرد و با اون لبخند دور از واقعيت  رو کرد به دبير و بعد از احوال
 پرسي ها ي مکرر وکلي اظهار شرمندگي از گرفتن وقت کلاس نگاهش رو به طرف ما برگردوند (البته با180 درجه تغيير در سيستم
چهره به گونه اي که ابرو ها با زاويه ي 90درجه روي هم در حال ستيز بودن و چشماني گرد تر و ترسناک تر از هميشه و صدايي رسا تر)
گفت: بچه ها اين دفعه نوبت شماست که حياط رو تميز کنيد .ديگه باورم شدو همراه بچه ها رفتم پايين.
بدبختي از شانس بد ما مگه زباله گيرمي يومد؟!!

اين جا بود که فهميدم زباله هم گاهي حکم طلا رو پيدا مي کنه!
از چند حالت خارج نبود يا بايد هر طور شده ازهر کجا که مي تونستي و در کمترين زمان ممکن زباله پيدا مي کردي و جلوي چشم
معاون مدرسه مي داختي سطل زباله يا خودت زباله مي شدي مي پريدي اون تو!
 که البته کار دوم چندان توفيقي نداشت در هر صورت از نمره ي انظباطت کم مي شد !
حالا جالب اين جاست آخر سر تمام زباله هاي جمع شده يک پنجم سطل زباله رو هم پر نکرد.
معاون مدرسه که طبق معمول مثل نکير و منکر بالاسرمون وايساده بودواسه اين که ضايع نشه براي اولين بار تو عمرش ازمون تشکر کرد
 و فرستادمون بريم دستامونو بشوريم... .
به هر حال اينو واستون گفتم که بدونين مدرسه تنها محل آموزش نيست بلکه محل کلفتي و بيگاري کشيدن هم هست...
مي بينيد اين دختراي بي چاره چه زجري رو متحمل مي شن از دست کاراي خونه هم که فرار کنن کاراي مدرسه هست که گريبان گيرشون
 باشه .
چه کنيم ديوار کوتاه تر از ما گير نمي يارن که!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 21:29  توسط   | 

 سلام:
مي خواستم از تمام کساني که لطف کردن درباره ي اين وبلاگ نظر دادن تشکر کنم .
حقيقتش به جز چند تا از دوستام که اتفاقا" اکثرا" به اينترنت دسترسي ندارن کسي به اون صورت آدرس وبلاگ منو نداشت .
دوست داشتم تا قبل از تکميلش و رفع نواقص موجود اوضاع به همين منوال بمونه .
به هر حال مرسي از نظراتتون.
چشم ,آقا رضا سعي مي کنم وبلاگ رو متنوع تر کنم .

آقا توفيق(توفان)ممنون از پيشنهادتون ولي همون طور که گفتم حالا حالا ها طول مي کشه تا آب بندي بشه و همون طور که باز بالا اشاره شدبيشتر برو بچ به اينترنت دسترسي ندارن و زياد تو اين کارا نيستن و من بيچاره دست تنهام.
از بقيه هم که با من همدردي کردن ممنونم.
راستي طليعه جان بنده سر و کله زدن با دبير زيست وتشريح شکم قورباغه ي نيمي جون رو به نشستن سر کلاس کامپيوترترجيه مي دم.
 دوست دارم اين دفعه نظرات دخترهاي ممکويي رو هم بدونم.راستي پدر دختري از ممکو, چه خوب مي شد دخترتون هم راجع به اين وبلاگ نظري مي دادن به هر حال اين وبلاگ متعلق به دختراي ممکويي هستش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 20:50  توسط   | 

سلام خيلي وقته نبودم رفته بودم مسافرت جاتون خالي واقعا"خوش گذشت ولي خداييش من ممکو رو به همه ي اين شهر هاي به اصطلاح پيشرفته و بزرگ ترجيه
مي دم .
حالا نمي خوام اسم ببرم ولي همين تهراني ها و اصفهاني ها و مشهدي ها و...
يک رانندگي دارن که اگه نجنبي له و لوردت کردن تازه شانس بياري سريع خودتو از زيري دست و پاشون بکشي کنار و گر نه فحشي نيست که از چپ و راست
نثارت نکنن بعد ميگن چرا اينقدر آمارتصادفات بالاست؟
خوب همينه ديگه فکر مي کنن هر چي بيشتر گاز بدن زود تر مي رسن البته حق هم دارن اين ترافيک روان آدمو پاک مي کنه
جالب اين جاست همه با يه افتخار خاصي ازت سبقت مي گيرن به اصطلاح زرنگي مي کنن وبعد همه رو در جا پشت چراغ قرمز مي بيني
اماتنها مردم که عامل تصادفات نيستن خداييش تاحالا شده به شهري سفر کنيد و 4 تا کارگررووسط جاده بيل وکلنگ به دست نبينيد همه ي اين جاده ها هر کدوم به
نحوي مشکل دارن از خرابي آسفالت گرفته تا ترکيدگي لوله هاي آب و...
بي خيال خداروشکرممکوماهنوز دچار چنين مشکلاتي نشده البته به غير ازموضوع کندن آسفالت پياده روها که تا مدت ها درگيرش بوديم  
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 15:20  توسط   | 

بیچاره قورباغه!

قرار بود براي تشريح قورباغه يک نفر داوطلب بشه  تا براي جلسه ي بعد  بياره من هم که خيلي اين جور آزمايشات رو دوست داشتم براي اوردن قرباغه داوطلب شدم  و شب با کمک خواهرم تونستيم يه قورباغه ي متوسط بگيريم البته به اين سادگي ها هم نبود من دو روز تمام خودمو کشتم تا تونستم اين قورباغه رو شکار کنم شايد بگيد که تو ممکو قورباغه زياد وگرفتنش آسون من هم
اولش همين فکرو مي کردم  ولي درست روزي که مي خواستم قورباغه بگيرم ديگه اثري از اون قورباغه هايي که جلو در خونمون رژه مي رفتن نبود خوب بگذريم  تا صبح داشتم به نحوه ي  به قتل رسيدن قورباغه ي بيچاره توسط دبير زيستمون فکر مي کردم و بد جوري عذاب وجدان داشتم صبح
وقتي رسيدم مدرسه تقريبا"کسي نمونده بود که به قورباغه ي بيچاره يورش نبره و با روش خودش به اين بدبخت خوش آمد نگه خلاصه زنگ زيست همه منتظرهرچه زود ترتموم شدن درس بوديم تا بريم آزمايشگاه ولي اون روز درس زيستمون تا آخر زنگ ادامه داشت و دبير مون به من گفت:براي جلسه ي بعد قورباغه رو با خودت بيار.
 من هم تو دلم گفتم به همين خيال باش !
زنگ تفريح رفتم و قورباغه روآزادش کردم و به يکي از بچه ها سپردم براي جلسه ي بعد قورباغه بياره .آخه چه جوري بايد مسافت مدرسه تا خونه رو قورباغه به دست طي مي کردم همون يک باري که اين کارو کردم براي 7پشتم بس بود
ما که از جلسه ي قبل مار گزيده شده بوديم و شگرد دبير دستمون اومده بود فقط ربع ساعت بهش اجازه ي درس دادن داديم.
بعد از تموم شدن درس همگي  با سرعت هر چه تمام ترخودمون روبه آزمايشگاه رسونديم .
آزمايش اول مربوط به شش گوسفند بود که دبير گرامي با دستان بدون دستکش انجام داد اولش خيلي تعجب کرديم ولي وقتي ديديم قورباغه روهم به همين روش گرفت ديگه باورمون شد يارو کم داره خلاصه نوبت رسيد به توضيحات ايشون درباره ي نحوه هاي مختلف قتل قورباغه راه اول سوراخ کردن قسمت مثلثي سربه وسيله ي يک کارد تيز ومخصوص بود
به نظر ما راه منصفانه اي نبود و تصميم گرفتيم راه دوم رو ببينيم اما چشمتون روزبدنبينه همين طور که داشت توضيح مي داد وقورباغه رو از قسمت پا محکم گرفته بود دستاش رو برد بالا
وبا يک حرکت نا جوانمردانه وکوبيدن سر قورباغه به ميزآزمايشگاه اون بيچاره رو در جا ميخکوب کرد اما قورباغه نمرده بود و هنوزداشت دست و پا مي زد دبير گرامي طي چند حرکت خشن ديگه اين کارو تکرار کردو هر بار صداي جيغ بچه ها بالا تر مي رفت
بالاخره آقا تشخيص داد قورباقه ديگه فاقد هر گونه جان در بدن مي باشد ...
قورباغه رو برداشت و آروم اونو رو ميز گذاشت .اين مرحله ديگه وحشتناک تر بود و وقتي رومو برگردوندم ديدم بيشتر بچه ها رفتن .
خلاصه با همون کارد مخصوصش شروع کرد به بريدن بدن قورباغه البته بگذريم که موقع بريدن شکمش هنوز دست وپا مي زدوزماني هم که دبير قلبشو تو دستاش گرفت در حال تپيدن بود...
وقتي آزمايشات مختلف روي بدن قورباغه تموم شد به غير از منو يکي دو تا از بچه ها کسي رو نمي شد تو آزمايشگاه ديد.
بعد از اينکه اومديم بيرون فهمیدم که خیلی از بچه ها حالشون بهم خورده بودو به همین خواطر نتونسته بودن تراژدی مرگ قورباغه رو تا آخر ببینن!!!
حیف شد لحظات قشنگ و خاطره انگیزی بود!

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:41  توسط   |